عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
407
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
بگير و پاره كن اين شعر را چو شعر كهن * كه فارغست معانى ز حرف و باد و هوا " « 1 » در غزلى ديگر گويد : خاموش نظم و قافيه را ما از اين سپس * از رشك غير جنس مجنّس نمىكنيم " « 2 » مولانا هستى و كائنات را در يك شكل پذيراى دائمى و يك دگرگونى وقفهناپذير و يك تحول مىديد و مىگفت : " اندك اندك زين جهان هست و نيست * نيستان رفتند و هستان مىرسند " « 3 » اين تجدد و تحول را او پيوسته در لوح انديشه داشت و مىفرمود : " خواهم كه كفك خونين از ديگ جان برآرم * گفتار دو جهان را در يك دهان برآرم " « 4 » او كه خود را احمد زمان خويش مىدانست ، در موضوعهاى فرسوده و مضامينى كه نشخوار شاعران روزگار بود ، انديشه نمىفرسود ، بلكه مىخواست مسائل تازه و مقولات نو به نو را در شعر خويش طرح كند . مولانا در اين راه توفيق يافته بود ، چنان كه خود اين موفقيت را بدين بيت بر زبان آورده است : " نوبت كهنهفروشان درگذشت * نوفروشانيم و اين بازار ماست " « 5 » او مىخواست با گفتن سخنان نو ، هر دو جهان را چنان دگرگون سازد كه در حد نگنجد و بىحد و كرانه گردد « 6 » وقتى احساس مىكند كه سخن در بيان آن
--> ( 1 ) كليات شمس ، ص 144 . ( 2 ) همان كتاب ، ج 4 ، ص 51 . ( 3 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 157 . ( 4 ) همان كتاب ، ج 4 ، ص 39 . ( 5 ) همان كتاب ، ج 1 ، ص 246 . ( 6 ) هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود * وارهد از حد جهان ، بىحد و اندازه شود " " كليات شمس ، ج 2 ، 15 "